ضعف ، هرزی علف ها را پر رنگ تر می کند.
از این فاصله ای که دارم نگاه می کنم همه چیز زرد است . علف های هرز زرد شده هم، با بیابان همدست اند. گاه گاه تپه ای هم هست ... زرد ... زرد ... زرد...
صدای وزوز مگس ها را دنبال می کنم و متعجب می شوم از شنیدن صدای بال مگس ها، از این فاصله ای که دارم نگاه می کنم. به گوشهایم تلخ آفرینی می گویم. دقیقا زیر تیزی نگاهِ من، حجمی، ترکیب زشت وزرد بیابان را بر هم زده است. آنقدر به من نزدیک که ندیده بودمش اگر صدای وزوز مگس ها نبود. چیستی اش را نمی فهمم ریزبینانه تر که نگاه می کنم حلقه ای انبوه از مگس های سیاهی را می بینم که بر سر دَلمه ای سیاه به توافق رسیده، نشخوار می کنند.
ریزبینانه تر ...
به اندازه ی چند مگس آنطرف تر از اجتماع سیاه مگس ها ردی سرخ و چرک هست که نگاهم را می کشاند روی بدنی زرد ... زرد زرد... که عریانی اش با درجه های مختلفی از رنگ سرخِ خشک شده منقش است . کشاله ها سرخی کمرنگ تری دارند انگار آب و خون را به نسبت یک به سه مخلوط کرده باشی . روی سمت چپ باسن تصویر سرخ وغول پیکر پنجه ای دیده می شود که قسمت زیادی از همان طرف باسن را در چنگ دارد- سرخی مایل به سیاه . اما آن یکی قسمت زخمی چند سانتی دارد که از این بالا که من نگاه می کنم شباهتش به دیوار چین عجیب است.فقط این فرورفته است و آن یکی برآمده . اما ظاهر و ابعاد یکی ست .
چشمانم را با فشار می بندم .چیزی از ذهنم می گذرد . روی قسمت راست باسنم دردی احساس می کنم به سنگینی دیوار چین .
دوباره که بازشان می کنم چشمهایم را، نگاهم روی دو حفره می افتد که بر پهلوی راستش سیاه شده اند تنها به فاصله ی چند مگس از یکدیگر .
کلیه ام تیر می کشد . دستم را رویش می گذارم . سرخ می شود سرخ ... سرخ ... سرخ . امتداد نگاهم از کمر، پشت و شانه ها که هر کدام سرخی است هزاررنگ، می گذرد . به سرعت به صورت رسیده ام . کبود ... بنفش . بنفش... کبود . بنفش بنفش ... بنفش .
پیکر، به شکم افتاده اما چشمانش را خوب می بینم . چشمانی بسته نشده ، باز مانده از زنده گی ... تصویری که در چشمانش نقش بسته چقدر آشناست .
دوبار دیگر هم دیده بودمش وقتی به جرم شرکت در میهمانی های- به قول آنها- همجنسبازها گرفته بودند مرا.
***
آخرین چیزی که دیدم تصویر سرگرد کلانتری بود که سوار شد و به سرعت دور شد و غباری به جای ماند زرد... زرد... زرد ...
گرد وخاک زرد که فرو نشست من مردم .
از تسلیم و کرنش در برابر خواست پروردگار گریز و گزیری نیست
همه ی رشته های پزشکی دردسر دارد.
این گزینه در کشور ما که اگر نه همگان که اغلب افراد ، الحمدلله خود را دانشمند و درمانگر - پزشک و روان شناس و .... - می دانند ، به دردسرهای ویژه می انجامد.رشته ی روان پزشکی نیز دردسرهای ویژه ی خود را دارد.
نه اشتباه نکنید این دردسر بیشتر اوقات برخاسته از بیماران روان رنجور نیست؛ همسر و خانواده ی مراجعان در بسیاری از موارد ، برای روان پزشک دردسرساز ترند.
از جمله ی این موارد ، هنگامی ست که یک ترنس سکشوال ( دگرجنس باور ) و یا هوموسکشوال ( همجنس گرا { نه همجنس باز } ) به روان پزشک مراجعه می نماید و پندارها و باورهایش مورد ارزیابی دقیق و پر ظرافت بالینی ( کلینیکال ) قرار گرفته و همچون خانواده و والدین مراجع به آسانی و در همان نخستین گام مردود اعلام نمی شود. این جاست که خشم خانواده - پدر ، مادر و برادران و خواهران - برانگیخته شده و متوجه روان پزشک بی گناه می شود ! گویی این روان پزشک یا روان شناس بوده است که موجبات ترنس سکشوال شدن یا هوموسکشوال شدن مراجعش را پدید آورده است.
اینان به جای آن که در برابر خواست ، اراده و قدرت خداوند - که این بنده اش را بر پایه ی مصلحتی نا آشکار این گونه آفریده است - به کرنش و تسلیم روی آورند ، خشم برآمده از احساس گناه و تقصیر خود را از دوش خویش برداشته و متوجه روان پزشک و روان شناس می نمایند.شگفت آن که مادر دختری که خود را پسر می داند و اراده بر تغییر جنسیت دارد ، سال ها اسباب بازی و پوشش پسرانه خریدن برای دختر بچه و همبازی ساختن او با پسرهای فامیل را نمی بیند و برادر آشفته و خشمگینو کینه توز ، به آسانی بر سال ها کشتی گرفتن و کشمکش های مردانه و فوتبال با همشیر به ظاهر خواهرش چشم فرو می بندد تا بتوانند بار « احساس گناه و عذاب وجدان » را از دوش خود برداشته ، و بر شانه های روان پزشک و روان شناس بگذارند.
گهگاه لازم می شود روان پزشک و روان شناس از نیروی انتظامی و قوه ی قضاییه یاری بجوید تا تهدیدگر کینه توز بفمهد که برای هیچ روان پزشکی ،تغییر جنسیت و یا همجنس گرا بودن مراجعش افتخار نیست !!آن چنان که تشخیص و اعلام بیماری لاعلاج برای یک جراح مایه ی بالندگی اش نبوده و نخواهد بود.
بگذریم که ترنس سکشوالیزم ( دگر جنس باوری ) ، بیماری ( Disease ) نبوده و یک اختلال ( Disorder ) است و هوموسکشوالیتی ( همجنس گرایی { نه همجنس بازی یا همجنس بارگی } ) هم که بیش از بیست و پنج سال است که حتا یک اختلال هم ( Disorder ) برشمرده نمی شود؛ مگر آن که ناهمخوان با خودساره یعنی « Egodystonic : خودناپذیر » باشد.
نکته ی مهم آن است که مگر در دوره هایی که « همجنس هراسی درونی شده ( Internalized Homophobia ) افزایش یافته و فرد هوموسکشوال دچار احساس گناه و عذاب وجدان گذرا - نه پایدار - می شود ، در اغلب مواقع همجنس گرایان مشکلی با گرایش جنسی دیگرگون شان نداشته و هوموسکشوالیتی « خودپذیر ( همخوان با خود ساره ) : Egosyntonic » داشته و دارند.
برای من سکسولوژیست باز گرداندن احساس و اندیشه ی یک ترنس سکشوال به سوی جنسیت پیکری یا رگرداندن گرایش جنسی یک همجنس گرا - گی یا لزبین - به سوی جنس مقابل ، انجام معجزه و کیمیاگری ای سترگ است.کدام درمانگری از انجام معجزه ، کیمیاگری و دم مسیحایی داشتن بدش می آید ؟!
افسوس که این گونه معجزه و کیمیاگری ها بسیار بسیار بسیار به ندرت ،خودشیفتگی ( Narcissism ) ما روان پزشکان را نوازش نموده و احساس و اندیشه ی ابرتوانی ( Omnipotence ) را همنوایی می نمایند !!!
من روان پزشک و سکسولوژیست خداباور ، پس از یک دهه درمانگری و ده سال تعلیم و تربیت پزشکی عمومی و تخصصی ، با ژرفای وجود چنین آموخته ام که بیش تر از خواست و اراده ی انجام معجزه و کیمیاگری ، در برابر خواست و اراده و مصلحت پروردگار ، بنده وار سر تسلیم فرود آورده و تعبدگونه به کرنش بپردازم.
بخشندگی و مهر پرورگار و دعای نیک مراجعانم و خانواده های شان پناه پایدار و ماندگار من در برابر بدخواهانم بوده و خواهد بود......

دوباره با توام انگار تو این شبهای دیماهی
ندارم فرصت اشک و نمونده قدرت آهی
کنار اون خیابونی که معبد واره ی من شد
همونجایی که عشق تو رسید و پاره ی تن شد
به من گفتی دوستم داری و چشم آسمون تر شد
"که مردی لا ابالی عاشق یک مرد دیگر شد"
همونجایی که لبهامون گذشت از مرز ممنوعه
و قلبامون گواهی داد که این احساسه مشروعه
هنوزم سنیه مردونه ی تو
واسه من معنای محرابه
هنوزم توی بازوهات دلم آسوده می خوابه
هنوزم پا به پای تو خیابونا کوتا میشن
هنوزم تو دوسم داری، هنوزم ... تو خیال من
کنار اون خیابونی که معبد واره ی من شد
به من گفتی دوسم داری و عشقت پاره ی تن شد

حالا که واقعا می خوای تنها بری
نمیشه منم بیام ؟

پنج سالگی
بزرگ شده بودم ، آنقدر که می دانستم بزرگترها دوست دارند کوچکتر ها هر وقت که آنها خواستند بازی کنند و هر وقت که حوصله نداشتند ساکت باشند . می دانستم مردهای بزرگتر پسر بچه های ساکت را بیشتر دوست دارند . و من ساکت شدم و سبیل مرد همسایه پر بود و زیبا .
شش سالگی
حسرت بازی با بچه های کوچه که نفیر تیله هاشان در گوشم می رقصید در گوشه ای از دلم می سوخت و می دانستم مادر دوست ندارد کوچه بروم . تنهایی را می آموختم و می دانستم مرد همسایه تنها نیست اما تنهایی مرا می فهمد .اگر می رفتم کوچه نمکی مرا می دزدید مادر گفته بود و من چقدر دوست داشتم که مرد همسایه نمکی باشد .
هفت سالگی
مدرسه بود و دلی به خلوت خانه خو گرفته ، مدرسه بود و پسر بچه ای دلداده به تنهایی های خانه و ترس از تنهایی های نو ... گریه در حیاط مدرسه بود و مادری که خوشحال بود از نمره های بیست .هشت سالگی
مامان بچه ننه یعنی چی ؟
صدای تق تق کفشی زنانه
پایی که کوچکی اش را با صدایی لق می شنوی
شاید پسری در انزوای تنهایی هایش
اولین تجربه های سرنوشت محتومش را مشق می کند
" فسانه "
دیگر نمانده بود برایم بهانه ای
جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور
می خواست پر کند
روح مرا ، چو روزن تاریکخانه ای
اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ
دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی
چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود
از آشیان ساده ی روحی فرشته وار
کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود
خندید با ملامت ، با مهر ، با غرور
با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است
کای تخته سنگ پیر
آیا دگر فسانه به پایان رسیده است ؟
چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت
خون در رگم دوید
امشب صلیب رسم کنید ، ای ستاره ها
برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت
گویی شنیدم از نفس گرم این پیام
عطر نوازشی که دل از یاد برده بود
اما دریغ ، کاین دل خوشباورم هنوز
باور نکرده بود
کآورده را به همره خود باد برده بود
گویی خیال بود ، شبح بود، سایه بود
یا آن ستاره بود که یک لمحه زاد و مرد
چشمک زد و فسرد
لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود
ای آخرین دریچه ی زندان عمر من
ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ
از پشت این حجاب بلورین اشک خویش
با یاد دلفریب تو بدرود می کنم
روح تو را و هرزه درایان پست را
با این وداع تلخ ملولانه ی نجیب
خشنود می کنم
من لولی ملامتی و پیر و مرده دل
تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو
رنجور می کند نفس پیر من تو را
حق داشتی ، برو
احساس می کنم ملولی ز صحبتم
آن پاکی و زلالی لبخند در تو نیست
و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی
می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق
می بینم برابر و سر بر نمی کنی
این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا
در من ریا نبود صفا بود هر چه بود
من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی
این سرگذشت لیلی و مجنون نبود - آه
شرم آیدم ز چهره ی معصوم دخترم
حتی نبود قصه ی یعقوب دیگری
این صحبت دو روح جوانمرد و مرد بود
یا الفت بهشتی کبک و کبوتری
اما چه نادرست در آمد حساب من
از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ
غمز و فریبکاری این خلق تنگ چشم
ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ
مسموم کرد روح مرا بی صفاییت
بدرود ، ای رفیق می و یار مستی ام
من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر
ور نیز دیده ای تو ، ببخشای پستی ام
من ماندم و ملال و غمم ، رفته ای تو شاد
با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است
ای چشمه ی جوان
گویا دگر فسانه به پایان رسیده است
همت کنید و گرد زمین ما نگردید .

باورش سخت است. سختیهای ترکیه هم انگار تمام شد و رفت پیش خاطره هایی که دیگر باز نخواهند گردید . رفت و نشست روی پله های سخت یگان قرارگاه پادگان 401 ، روی داغی ساحل خیس متل قو ، نزدیک جعبه های روغن آلوده و سیاه آهن کارگاه تراشکاری در غروبهای سرد گاراژ و انتظاری تا همیشه طولانـی برای دیدن کسی که مرا اصلا نمی دید،جایی که ناشنــاخته ترین بغض هایم را در حیــاط دبیرستــانش فرو می خوردم . کنار روزهای غمگیــــن کودکی همان جایی که با تمام کودکیهایم - مثل بزرگترها بودن - را تجربه می کردم .
رسیدیم،خسته. با روحی مجروح و قلبی آشنا با تپش های نامنظم.سرماخوردگی شدید بود و کمردرد و نادیده ترین چیزهای عمرم و ترس از پیدا نکردن خانه . ترسی که از ترکیه ناخودآگاه شد . روزهایی که در گرمای بی انصاف کایسـری زیر تیزی نیزه های براق و آتشین آفتاب ، از صبح تا شب به همراه علی عزیز خیابانها را یکی پس از دیگری می پیمودیم و تمام بنگاه ها را . و تنها پاسخ "نداریم" بود . به مجرد خانه نمی دادند و ما مجرد نبودیم .
وقتی ساقی را برای اولین بار دیدم . گفت آنقدر که باید، خوشحال نیستی . دوست داشت خوشحال تر بودم . خودم هم . خوشحال بودم ولی بی تفاوت .انگار قسمت مهمی از احساس خوشحـالی درونم لمس شده بود. یکی از دوستانم سه ماه زودتر از من آمده است حال و روز خوبی ندارد به ش می گویم برای خروج زهر ترکیه از روح و جسممان مدتی طول خواهد کشید .
حالا بعد از گذشت پنجاه روز خیلی بهترم کم کم با خنده آشتی کرده ام . پس از گذشت مدتی طولانی، ننوشتن ، هوای نوشتن کرده ام . وقتی به تاریخ آخرین پست وبلاگم نگاه می کنم از خودم خجالت می کشم . اما بیشتر خجالت می کشم وقتی دفتر خاطراتم را ورق می زنم که در طول عمرده ساله اش،تا نوزده ماه پیش هر روز به روز می شد و حالا از آخرین پستش نه ماه می گذرد .
اما دوباره شروع خواهم کرد . وقتی با نوشتن بیگانه می شوم با خودم هم بیگانه ام، خودم را پیدا هم نمی کنم. این روزها زیاد دلتنگ خودم می شوم . باید بنویسم .
فرصت نوشتن نیست و ثانیه های به
اندازه ...
آنقدر کش می آیند که نمی فهمی یکروز
تمام می شوند ...
کی روز تمام می شود ... شب را می دانم
چه کنم .
امسال نوری بود و کبیسه گی اش حوصله ام را سر کشید ... حوصله ی مادی ام را نیز .

محکومم به خسته نشدن !
تمام گذشته ام جمع شده است در جمع شده گی آب باران دیشب ، در گودال ...
محکومم به ادامه دادن ...
موسیقی ملایمی که در گوشم زیبا فریاد می زند ...
محکومم به راضی بودن ...
سرم را سپرده ام به باد ... همان سری که درد نمی کرد را ...
محکومم به سکوت .
چقد این شبای نیمه تب دار اینجا رو که با صدای فش فش آب پاش های پارک که از نیمه بازی پنجره خودش و سر می ده رو اعصابم خوشم میاد . انگار خودت زیر بارون وایستاده باشی . انگار خودت چمن پارکی . غرق میشی تو سیاهی جنگل پارک . سبز میشی . حتی فراموش می کنی سبزی علف زیر پاتو که با کود انتظار قد کشیده .
قرار نبود از این شهر خوشم بیاد می ترسم به ش عادت کرده باشم ، مثل خیلی چیزای دیگه ... می ترسم بعدها شنیدن اسمش واسه م یه حس عجیبی و بیدار کنه حسی که نمی دونی چیه اما مثل عشق غربت داره مثل بارون همه چی تو تازه می کنه ... مثل دبیرستان - روزهای خوب تکرار نشدنی – مثل کافه نادری ... مثل شرجی عاشقونه ی شمال ... مثل ساحل تب دار و خیس متل قو ... می ترسم واسه م نوستالژیک بشه . می دونم هر جای دیگه ای که باشم بوی دود ذغال من و یاد اینجا میندازه ... مثل رنگ خاکستری سرخ ذغال تو آتیش که من و هل می ده تو روزای بچه گی ...
آخه مگه همه ش
چند سالم بود .
خسته گی هایی
که روی دستام پینه می زد رو به عشقی که تو هم هستی تاب می آوردم . سنگینی جعبه های
آهن بود و شونه های جوون و بی صبر من و دلی که تازه تازه با تفاوت و تبعیض خو می
گرفت . حرص می خوردم که چرا مثل کارگر
کارگاه کناری نمی تونم با حرفام تو رو بخندونم ... خنده که نه حتی نمی تونستم لرزش
تن صدام و پیش تو کنترل کنم . تو هم چقدر ناجوانمردانه به شخصیت لالمونی گرفته ی
من احترام میذاشتی . و دریغ از یه شوخی از جنس همون شوخیهای کارگر کارگاه کناری
...
مگه همه ش چند
سالم بود که با یه سلام خشک و خالی تو ، خالی و پر نشم . دیگه عرق روی پیشونیم که
دست خودم نبود . عرقی که واسه سنگینی جعبه های آهنی هم نبود .
شیشه ی دل من
بود و سنگی قلب تو .
وقتی که می
رفتی خونه به هوای نشستن روی صندلی ای که چند لحظه قبل تو روش نشسته بودی می رفتم
به کارگرت که واسه خودش کاسپاروفی بود شطرنج می باختم .
یه روز تو
شطرنج همچین که مات فکر تو بودم و درگیر احترام به صندلی ای که تو چند لحظه قبل روش نشسته بودی ... نوار کارگرت و
ضبط مغازه ت یه راست رفتن سراغ یه آهنگه که می گفت : یه دل دارم تو سینه درب و
داغون ... ولی دوست داره فت و فراوون ... آهی کشیدم که کم مونده بود مهر های شطرنج و گورت بدم .
مگه همه ش چند
سالم بود که به خانومت غبطه نخورم . مگه همه ش چند سالم بود که جمعه ها واس خاطر
ندیدنت گریه نکنم . مگه همه ش چند سالم بود که تموم مدت مدرسه رو به عشق سر کار و
دیدن تو پشت سر نذارم . مگه همه ش چند سالم بود که به خاطر با تو بودن نخوام شوهر
دخترت باشم ... چقدر آرزو می کردم که یه دختر داشته باشی ... پسرت و دیده بودم .
مگه همه ش چند سالم بود که نخوام جای پسرت باشم .
کوچیکتر از
اون بودم که شب چهارشنبه سوری وقتی با ماشین داداشم خیابونا رو گز می کردیم واسه
رد شدن از کوچه ی شما به امید یه لحظه دیدن احتمالی ت آسمون ریسمون نبافم .
یادمه وفتی
واسه اولین و آخرین بار ترک موتورت نشستم با اینکه از ته دل می خواستم بغلت کنم اما از ترس اینکه متوجه لرزش بدنم بشی
انقدر عقب نشسته بودم که اگه به موقع تذکر نداده بودی که یه کم بیام جلو وسط
خیابون ولو شده بودم .
کوچیکتر از
اون بودم که به ت بگم چه مرگمه که تا تو رو می بینم بد رغم سوتی می دم ...
***
دعوت به بازی
یی که توسط ساقی عزیز صورت گرفت من و سپرد به خاطرات سالهای گذشته . من و برد
نشوند رو صندلی ، جلوی کامپیوتر ، کنار 18 سالگی م . همون گذشته هایی که من به
تنهایی همیشه ام هنوز خو نگرفته بودم .
خیلی وقت پیش
بود ...
تا اونروز خیال می کردم من تنها آدمی هستم که این شکلیم .
یعنی یه پسر تنها که عاشق یه مرد شده و حتی تو خوابم از دست این عشق رهایی نداره
...
تا اونروز تنها من بودم و دفتر خاطراتی که وظیفه ی سنگین به دوش کشیدن بار واسوختهای این
عشق یکطرفه سنگینش کرده بود ... همون روز که که فشار تنهایی و عشق انقدر فشارم
داده بود که در کمال ناامیدی به امید پیدا کردن یه همدرد تو گوگل سرچ کردم (( عشق
به همجنس )) و در عین ناباوری چندین صفحه پیدا شد که اولیش وبلاگی بود به اسم ((
همجنسگرا )) نوشته بهروز عزیز که صد قافله دل همره اوست – نوشته هاش بوی تنهایی
های من و می داد و بازشنفتن یک درد مشترک تسلی بخش بود و گریه دار . انقدر خوشحال
بودم که انگار آدم اولیه ای دچار کشف آتش شده باشه . قلمش و دوست داشتم و می
دونستم وقتی عاشق کسی باشی و بدونی هرگز به ش نمی رسی ... چه بلایی سر دلت میاد .
انگار بهروز حرفای دل من و تایپ کرده بود ... انگار نوشته
های اون تو دل من جا شده بود . اونروز بود که فهمیدم تنها نیستم و به پاس رهایی از
سلولی انفرادی به وسعت دنیا تا پاسی از شب در کنار وبلاگ همجنسگرا نشستم و گریه
کردم ...
بعد از اینکه بوسیله ای میل با بهروز بیشتر آشنا شدم تشویقم
کرد که درد هام و تو یه وبلاگ بنویسم و (( من و غمهایم )) اولین وبلاگم به دنیا
اومد که خیلی زود هم از دنیا رفت . اهالی محترم پرژن بلاگ مسدود کرده بودنش مثل
خیلی از وبلاگهای او دوره که خیلی دوستشون داشتم . حالا که فرصت هست گفتم یادی از
دوستای وبلاگ نویس قدیمی فرزاد جلالی نویسنده
دوراهی – حمید پرنیان نویسنده حمید پرنیان – مانی ، ابر شلوارپوش – مانی ، سیاهه –
احسان ، من ابر رنگین کمان – با تن ها و تنها و رضا باوفا و سینا فنچ عزیز که با
کامنتاشون به همه مون انرژی می دادند بکنم .
چه روزای خوبی بود .
در ضمن از ساقی عزیز که من و به این بازی دعوت کرد صمیمانه
تشکر می کنم همچنین از رضای عزیز که همیشه فکراش قشنگ و به درد بخوره .
و در انتها به رسم بازی از دوستان وبلاگ نویسی که اسمشون و
این زیر نوشتم دعوت می کنم که بازی رو ادامه بدن .
پسر خسته
- خشایار
یادداشتهای روزانه یک دزد –
حمید پرنیان
یک مثقال تلخکی
ناب – باربد شب

ساعت چهار صبح امروز واسه یه لحظه نگاهم به سیاهی چسب ناک بیرون افتاد یه شب چمبره زده که تا چشم کار می کرد سیاهی خوابیده رو درختای بی لباس پارک بود و ماشینای یخ زده و .... به دورتر که نگاه کردم چشمام چند تا نور طلایی تو یه امتداد پیچ در پیچ تو ارتفاعات دور شهر دید ... انگار چراغهای خیابون بالای پونک که می ره حصارک و به دانشگاه علوم تحقیقات می رسه که از همه جای تهران دیده میشه ... یه لحظه هوایی شدم . آخه اون چراغها رو خیلی دوست داشتم حتی شبای نگهبانی تو پادگان هم دیدن اون چراغ ها آرومم می کرد ... اما ساعت چهار صبح امروز دیدن اون چراغ ها تو دلم ولوله ای جا گذاشت با حسرت ...
مرد با دو عصای چوبین که در راه رفتن تنها پایش را همراهی می کردند ، عرض خیابان را عبور می کرد .
صورتش نتراشیده و موهایش به سادگی به یک طرف نشسته بود ... در میان انبوه قهوه ای موها ، هر از گاهی تارهایی نقره ای به چشم می آمد .
تازیانه روزگار به رسم یادبود خطوطی را بر پیشانی و گوشه ی چشمهایش نقش داده بود .
سرش را بالا گرفت ، چشمانش به چشمان من که از شیشه ی اتوبوس او را می پایید نشست ، اخمی کرد و عصبانی سرش را پایین انداخت .
به پایم نگاهی کردم در این اندیشه که اگر من جای او بودم چنین نمی کردم .
***
_ آقا .... آقا ... نمی خواید پیاده شید ... آخرشه !
مرد انگار که تازه متوجه چیزی شده بود ادامه داد : (( بذارید کمکتون کنم ))
عصایم را اسلحه وار به طرفش گرفتم و به خنده گفتم : (( اگه جون تو دوست داری از سر رام کنار برو ))
مرد لبخندی زد و رفت .
و من با دو عصای چوبین که در راه رفتن تنها پایم را همراهی می کردند , طول اتوبوس را عبور کردم .
درگیر رنگ خویشم
و
هم رنگ دیگران
تکرار تنهایی ،
چه شکوه دلگیری !
***
تمام شب را تنهایم نگذاشت ...
تنهایی
***
تقسیم تنهایی ؟
بی رحمانه است
تمامش را می خواهم !


