تبليغاتX
خاکستری سرخ
به رنگ ذغالهای دور روزهای کودکی
 ساکن / ساکت

ساکن / سکوت

محکومم به خسته نشدن !

تمام گذشته ام جمع شده است در جمع شده گی آب باران دیشب ، در  گودال ...

محکومم به ادامه دادن ...

موسیقی ملایمی که در گوشم زیبا فریاد می زند ...

محکومم به راضی بودن ...

سرم را سپرده ام به باد ... همان سری که درد نمی کرد را ...

محکومم به سکوت .

|+| نوشته شده توسط سعید پارسا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 تب نیمه

چقد این شبای نیمه تب دار اینجا رو که با صدای فش فش آب پاش های پارک که از نیمه بازی پنجره خودش و سر می ده رو اعصابم خوشم میاد . انگار خودت زیر بارون وایستاده باشی . انگار خودت چمن پارکی . غرق میشی تو سیاهی جنگل پارک . سبز میشی . حتی فراموش می کنی سبزی علف زیر پاتو که با کود انتظار قد کشیده .

قرار نبود از این شهر خوشم بیاد می ترسم به ش عادت کرده باشم ، مثل خیلی چیزای دیگه ...  می ترسم بعدها شنیدن اسمش واسه م یه حس عجیبی و بیدار کنه حسی که نمی دونی چیه اما مثل عشق غربت داره مثل بارون همه چی تو تازه می کنه ... مثل دبیرستان - روزهای خوب تکرار نشدنی – مثل کافه نادری ... مثل شرجی عاشقونه ی شمال ... مثل ساحل تب دار و خیس متل قو ... می ترسم واسه م نوستالژیک بشه . می دونم هر جای دیگه ای که باشم بوی دود ذغال من و یاد اینجا میندازه ... مثل رنگ خاکستری سرخ ذغال تو آتیش که من و هل می ده تو روزای بچه گی ...

|+| نوشته شده توسط سعید پارسا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 از رمان راز فال ورق
اگر ستاره شناسان سیاره دیگری کشف کرده بودند که در آن حیات وجود داشت مردم پاک دیوانه می شدند اما به خود اجازه نمی دهند از سیاره ای که متعلق به خودشان است شگفت زده شوند .

|+| نوشته شده توسط سعید پارسا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 وبلاگ همجنسگرای بهروز بزرگ - اولین وبلاگ همجنسگرایی که شناختم

آخه مگه همه ش چند سالم بود .

خسته گی هایی که روی دستام پینه می زد رو به عشقی که تو هم هستی تاب می آوردم . سنگینی جعبه های آهن بود و شونه های جوون و بی صبر من و دلی که تازه تازه با تفاوت و تبعیض خو می گرفت .  حرص می خوردم که چرا مثل کارگر کارگاه کناری نمی تونم با حرفام تو رو بخندونم ... خنده که نه حتی نمی تونستم لرزش تن صدام و پیش تو کنترل کنم . تو هم چقدر ناجوانمردانه به شخصیت لالمونی گرفته ی من احترام میذاشتی . و دریغ از یه شوخی از جنس همون شوخیهای کارگر کارگاه کناری ...

مگه همه ش چند سالم بود که با یه سلام خشک و خالی تو ، خالی و پر نشم . دیگه عرق روی پیشونیم که دست خودم نبود . عرقی که واسه سنگینی جعبه های آهنی هم  نبود .

شیشه ی دل من بود و سنگی قلب تو .

وقتی که می رفتی خونه به هوای نشستن روی صندلی ای که چند لحظه قبل تو روش نشسته بودی می رفتم به کارگرت که واسه خودش کاسپاروفی بود شطرنج می باختم .

یه روز تو شطرنج همچین که مات فکر تو بودم و درگیر احترام به صندلی ای که تو چند لحظه قبل روش نشسته بودی ... نوار کارگرت و ضبط مغازه ت یه راست رفتن سراغ یه آهنگه که می گفت : یه دل دارم تو سینه درب و داغون ... ولی دوست داره فت و فراوون ... آهی کشیدم که کم مونده بود مهر های شطرنج و گورت بدم .

مگه همه ش چند سالم بود که به خانومت غبطه نخورم . مگه همه ش چند سالم بود که جمعه ها واس خاطر ندیدنت گریه نکنم . مگه همه ش چند سالم بود که تموم مدت مدرسه رو به عشق سر کار و دیدن تو پشت سر نذارم . مگه همه ش چند سالم بود که به خاطر با تو بودن نخوام شوهر دخترت باشم ... چقدر آرزو می کردم که یه دختر داشته باشی ... پسرت و دیده بودم . مگه همه ش چند سالم بود که نخوام جای پسرت باشم .

کوچیکتر از اون بودم که شب چهارشنبه سوری وقتی با ماشین داداشم خیابونا رو گز می کردیم واسه رد شدن از کوچه ی شما به امید یه لحظه دیدن احتمالی ت آسمون ریسمون نبافم .

یادمه وفتی واسه اولین و آخرین بار ترک موتورت نشستم با اینکه از ته دل می خواستم  بغلت کنم اما از ترس اینکه متوجه لرزش بدنم بشی انقدر عقب نشسته بودم که اگه به موقع تذکر نداده بودی که یه کم بیام جلو وسط خیابون ولو شده بودم .

کوچیکتر از اون بودم که به ت بگم چه مرگمه که تا تو رو می بینم بد رغم سوتی می دم ...

***

دعوت به بازی یی که توسط ساقی عزیز صورت گرفت من و سپرد به خاطرات سالهای گذشته . من و برد نشوند رو صندلی ، جلوی کامپیوتر ، کنار 18 سالگی م . همون گذشته هایی که من به تنهایی همیشه ام هنوز خو نگرفته بودم  .

خیلی وقت پیش بود ...

تا اونروز خیال می کردم من تنها آدمی هستم که این شکلیم . یعنی یه پسر تنها که عاشق یه مرد شده و حتی تو خوابم از دست این عشق رهایی نداره ...

تا اونروز تنها من بودم و دفتر خاطراتی که وظیفه ی سنگین به دوش کشیدن بار واسوختهای این عشق یکطرفه سنگینش کرده بود ... همون روز که که فشار تنهایی و عشق انقدر فشارم داده بود که در کمال ناامیدی به امید پیدا کردن یه همدرد تو گوگل سرچ کردم (( عشق به همجنس )) و در عین ناباوری چندین صفحه پیدا شد که اولیش وبلاگی بود به اسم (( همجنسگرا )) نوشته بهروز عزیز که صد قافله دل همره اوست – نوشته هاش بوی تنهایی های من و می داد و بازشنفتن یک درد مشترک تسلی بخش بود و گریه دار . انقدر خوشحال بودم که انگار آدم اولیه ای دچار کشف آتش شده باشه . قلمش و دوست داشتم و می دونستم وقتی عاشق کسی باشی و بدونی هرگز به ش نمی رسی ... چه بلایی سر دلت میاد .

انگار بهروز حرفای دل من و تایپ کرده بود ... انگار نوشته های اون تو دل من جا شده بود . اونروز بود که فهمیدم تنها نیستم و به پاس رهایی از سلولی انفرادی به وسعت دنیا تا پاسی از شب در کنار وبلاگ همجنسگرا نشستم و گریه کردم ...

بعد از اینکه بوسیله ای میل با بهروز بیشتر آشنا شدم تشویقم کرد که درد هام و تو یه وبلاگ بنویسم و (( من و غمهایم )) اولین وبلاگم به دنیا اومد که خیلی زود هم از دنیا رفت . اهالی محترم پرژن بلاگ مسدود کرده بودنش مثل خیلی از وبلاگهای او دوره که خیلی دوستشون داشتم . حالا که فرصت هست گفتم یادی از دوستای وبلاگ نویس قدیمی فرزاد جلالی نویسنده دوراهی – حمید پرنیان نویسنده حمید پرنیان – مانی ، ابر شلوارپوش – مانی ، سیاهه – احسان ، من ابر رنگین کمان – با تن ها و تنها و رضا باوفا و سینا فنچ عزیز که با کامنتاشون به همه مون انرژی می دادند بکنم .

چه روزای خوبی بود .

در ضمن از ساقی عزیز که من و به این بازی دعوت کرد صمیمانه تشکر می کنم همچنین از رضای عزیز که همیشه فکراش قشنگ و به درد بخوره .

و در انتها به رسم بازی از دوستان وبلاگ نویسی که اسمشون و این زیر نوشتم دعوت می کنم که بازی رو ادامه بدن . 

 

آدم آهنی

آخرین بازمانده از نسل هم سرشت

پسر خسته - خشایار

یادداشتهای روزانه یک دزد – حمید پرنیان

یک مثقال تلخکی ناب – باربد شب

 

|+| نوشته شده توسط سعید پارسا در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 با حسرت

ساعت چهار صبح امروز واسه یه لحظه نگاهم به سیاهی چسب ناک بیرون افتاد یه شب چمبره زده که تا چشم کار می کرد سیاهی خوابیده رو درختای بی لباس پارک بود و ماشینای یخ زده و .... به دورتر که نگاه کردم چشمام چند تا نور طلایی تو یه امتداد پیچ در پیچ تو ارتفاعات دور شهر دید ... انگار چراغهای خیابون بالای پونک که می ره حصارک و به دانشگاه علوم تحقیقات می رسه که از همه جای تهران دیده میشه ... یه لحظه هوایی شدم . آخه اون چراغها رو خیلی دوست داشتم حتی شبای نگهبانی تو پادگان هم دیدن اون چراغ ها آرومم می کرد ... اما ساعت چهار صبح امروز دیدن اون چراغ ها تو دلم ولوله ای جا گذاشت با حسرت ...

|+| نوشته شده توسط سعید پارسا در شنبه سوم فروردین 1387  |
 مردی که یک پا ندارد ، یک پا دارد .

مرد با دو عصای چوبین که در راه رفتن تنها پایش را همراهی می کردند ، عرض خیابان را عبور می کرد .

صورتش نتراشیده و موهایش به سادگی به یک طرف نشسته بود ... در میان انبوه قهوه ای موها ، هر از گاهی تارهایی نقره ای به چشم می آمد .

تازیانه روزگار به رسم یادبود خطوطی را بر پیشانی و گوشه ی چشمهایش نقش داده بود .

سرش را بالا گرفت ، چشمانش به چشمان من که از شیشه ی اتوبوس او را می پایید نشست ، اخمی کرد و عصبانی سرش را پایین انداخت .

به پایم نگاهی کردم در این اندیشه که اگر من جای او بودم چنین نمی کردم .

***

_ آقا .... آقا ... نمی خواید پیاده شید ... آخرشه !

مرد انگار که تازه متوجه چیزی شده بود ادامه داد : (( بذارید کمکتون کنم ))

عصایم را اسلحه وار به طرفش گرفتم و به خنده گفتم : (( اگه جون تو دوست داری از سر رام کنار برو ))

مرد لبخندی زد و رفت .

و من با دو عصای چوبین که در راه رفتن تنها پایم را همراهی می کردند , طول اتوبوس را عبور کردم .

|+| نوشته شده توسط سعید پارسا در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386  |
 گرفته
گرفته

درگیر رنگ خویشم

                         و

                           هم رنگ دیگران

|+| نوشته شده توسط سعید پارسا در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 عصر ایران - عصری دلگیر

 سایت تحلیل خبری عصر ایران ، در تاریخ 14/11/86 نوشته ( نمی توانم بگویم مقاله ) ای را در مورد همجنسگرایان ترتیب داده بود . که من دیروز یعنی 20/11/ 86  بعد از دیدن آف لاین یکی از دوستان مطلب را دیدم . تا آن روز تنها یک نفر برای آن نوشته  پیام گذاشته بود که او نیز علاوه بر اعلام موافقت خود , از نویسنده قدردانی هم کرده بود .  وقتی نوشته و پیغام را خواندم خود را ملزم دانستم که کامنتی بگذارم و تنها گوشه ای از حرفهای دلم را به عنوان یک همجنسگرا ( کسانی که به همین سادگی منحرف نامیده می شوند ) برای نویسنده و دیگرانی که وارد سایت مذبور می شوند بنویسم تا یک طرفه قضاوت نکنند . پس از گذاشتن پیام متوجه شدم که بعد از تائید دست اند کاران سایت اجازه رویت می گیرد . اما هنوز هم از کامنت من خبری نیست لذا پیش دستی کرده و کل مطلب به علاوه نوشته خودم را در زیر آورده ام و از دوستانی که به مطلب مذبور نظر داده اند ولی نظر آنها نیز چاپ نگردیده تقاضا دارم در سایتشان به این عمل اعتراض کرده و نظرشان را بنویسند .

***

گزارش هشدار گونه عصرایران از شبکه همجنس گرایان در تهران

 امیرهادی انوری

آنچه در زير مي آيد ، گزارش کوتاهی است از وضعيت همجنس گراهاي مرد در تهران که طبيعتاً  تهيه آن با مشکلات خاص خود همراه بوده است و البته ، " ملاحظات خاص اجتماعي و اخلاقي" ما را بر آن داشت که بسياري از بخش هاي اين گزارش را "اشارت وار" تنظيم کنيم .

همجنس گرايي به عنوان يک انحراف رواني و اخلاقی ، در همه جوامع و از جمله ايران وجود داشته و دارد ، هر چند که برخوردهاي يکساني با اين پديده ضد اخلاق ، در جوامع گوناگون نمي شود ؛ برخي کشورها ، آن را حتي در متون قانوني خويش به رسميت شناخته اند و در جاهايي ديگر ، مجازات هايي از طرد اجتماعي تا مرگ براي اين افراد در نظر گرفته اند ؛ در اين ميان آنچه مهم است اين که همجنس گرايي به عنوان يک آفت اخلاقي - اجتماعي ، يک واقعيت است که انکارش نمي تواند مسيري اصلاح گرايانه تلقي شود.

شناخت اين پديده و شناساندن آن ، مي تواند جوانان را از افتادن در چنين مسيرهايي مصون کند ولي کتمان و نديدنش و آن را در وراي خط قرمزهاي ساختگي نهفتن ، چيزي جز "ندانستن" و "در خطر افتادن" به همراه نخواهد داشت چه آن که غفلت از وجود چنین شبکه ای در کشور - ولو آنکه تعدادشان بسیار اندک باشد - می تواند زمینه را برای کسانی که به هر علتی در صدد منحرف کردن جوانان و معیارهای اخلاقی جامعه هستند ، مهیا کند.

گزارش حاضر ، ابتدا مي کوشد نمايي کلي و واقعي و البته مختصر و بدون ورود به جزئیات ، از همجنسگرايان ارائه دهد و سپس از منظر علمي ، اجتماعي و قانوني، نگاهي به آن داشته باشد تا
حدود يازده سال قبل، پس كوچه هاي شمال خيابان شريعتي. يك سوئيت كوچك، علي بود كه اولين بار با تيپ و قيافه عادي هر چندوقت يكبار ديده مي شد كه با يك پسر ديگر وارد سوئيت مي شود. او آرايش نمي كرد، زير ابرو بر نمي داشت و هيچ شباهتي به آنچه "اِوا خواهرها" ي پل كالج بودند نداشت.

او چت روم هايي را ايجاد كرد و لايف معروف همجنس گراها آرام آرام شكل گرفت. همجنس گراهاي مرد سراسر ايران با يكدگير ارتباط پيدا كردند و فرصت گفت و گو را با همجنس هاي خود در خارج ايران پيدا كردند. با همديگر تبادل نظر كردند و... تا امروز كه ديگر هيچ كس نمي داند چقدر همجنس گرا در كشور وجود دارد، اما با نگاهي به سايت معروف همجنس گراهاي msm مشخص مي شود "آنها هستند"، شايد همكار شما، شايد فروشنده مواد غذايي سر كوچه شما.

 همجنس گراهايي كه در لايف پرورش پيدا كردند و بعد از آن جدا شدند ابداً مشخصه خاصي ندارند، آنها اكثرا از تحصيلات و سطح درآمد خوبي برخوردارند.

لايف

جمعي كه به وسيله علي در اينترنت تشكيل شد، كم كم اعضايي را به خود جذب كرد. هركدام از همجنس گراها كه تا به حال تصور مي كردند تنها هستند دريافتند كه افراد  همسان هم دارند. بنابراين جذب لايف شدند.

با شركت در لايف اينترنتي كه غالباً در چت روم هاي ياهو تشكيل مي شد، آنها از طرفي مشكل اصلي خود يعني حس تنهايي خود را از بين مي برندو از طرف ديگر، به گفته خودشان ،بيشترين تاثير شركت در اين جمع ها برطرف شدن احساس "گناه" شان است.

اين جمع ها به آنها فرصت آشنايي داد تا در دنياي واقعي بتوانند يكديگر را در ميهماني ها ملاقات كنند. اما از طرف ديگر شركت در همين ميهماني ها و لايف اينترنتي موجب شد تا شركاي جنسي به يكديگر مشكوك شوند.

مشاجراتي كه بين شركاي جنسي به وجود مي آمد، اينكه هر كدام از طرفين احساس مي كردند كه شريك جنسي شان با فرد ديگري ارتباط برقرار مي كند موجب شد تا اكثر اعضاي لايف به مرور از جمع فاصله بگيرند.

روند عضويت در لايف كه حدوداً از اواسط دهه 70 شمسي در ايران آغاز شده بود از اوايل دهه 80 برعكس شد. آنها هم كه در لايف عضو بودند براي فرار از اين مشكلات از آن فاصله گرفتند.

ترس از ابتلا به بيماريهاي شايع جنسي و اصلي ترين آنها يعني ايدز ، روي ديگر سكه بود. بسياري از همجنس گراها در روابط جنسي خود رابطه اورال نيز داشتند كه در آن دو طرف تمايل كمتري به استفاده از كاندوم دارند.

بنابراين تنها راه اطمينان، نداشتن رابطه شريك جنسي با مرد ديگري بود. كه حضور و شركت در لايف اين اطمينان را كاهش مي داد.

تقسیم بندی

همجنس گراهاي مرد و يا msm ها بر حسب تمايلات انحرافی شان به سه دسته اصلي تقسيم مي شوند:

تاپ: در اصطلاح لايف تاپ به همجنسي گفته مي شود كه طرف ديگر تمايل دارد با وي رابطه برقرار كند به طوري كه او حالت فاعل داشته باشد. تعداد تاپ ها در لايف كمتر است، چون آنها شبيه به افراد عادي جامعه هستند، اعضاي لايف اكثراً  تمايل دارند در روابط خود نقش مفعول داشته باشند.

بات: كسي است كه بر خلاف طبیعت انسانی مرد دوست دارد در رابطه با همجنس خود مفعول باشد، تاپ ها خصوصيات مردانه سنتي خود را بيشتر حفظ مي كنند. برخلاف تاپ ها كه غالباً در رشته هاي پرورش اندام شركت كرده اند، بات ها به زيبايي ظاهري خود بيشتر اهميت مي دهند. معمولا در صورتي كه تاپ از اندام و چهره مناسبي برخوردار باشد، اين بات است كه به سراغ تاپ مي رود.

ورستايل: دو طرف در مدت هاي مشخصي به ترتيب نقش فاعل و مفعول را دارند.
همه همجنس گراها رابطه جنسي هارد با يكديگر ندارند. رابطه اي كه در آن دخول انجام شود را هارد مي گويند. طيف وسيعي از آنها به رابطه سافت بسنده مي كنند. رابطه سافت يا نرم در واقع همان معاشقه دو مرد با يكدگير است كه شامل هم آغوشي و بوسه مي شود.

ترنس: اما گروهي كه در تلقي عمومي جامعه ما به آنها همجنس گرا و يا لفظ سنتي آن «اِوا» گفته مي شود گروه ترنس ها هستند. تعداد ترنس ها نسبت به ساير همجنس گراها بسيار پايين است. اكثر آنها علاقه به چنج كردن جنسيت خود هستند و تا قبل از عمل تغيير جنسيت از قرص هايي كه موجب تلطيف تن صدا و برآمده شدن سينه ها در مردها مي شود استفاده مي كنند.

تمایز؟

پيشتر ها شايد مي شد همجنس گراها را به لحاظ ظاهر از ساير افراد جامعه تميز داد. اما در حال حاضر اين تميز دادن تقريبا غير ممكن به نظر مي رسد.

در حال حاضر خيلي از پسرها كاپشن خز دار مي پوشند، شلوار فاق كوتاه به تن مي كنند. از عطر هاي D&G ، ورساچي ، كلوين كلين، پوما، گوچي، بلك نوآق و حتي بی آن که بدانند از اسپري خاص همجنس گراها استفاده مي كنند.

 حتي ممكن است فردي به صورت خود كرم پودر بزند، زير ابروهاي خود را بردارد و... در حالي كه نمي داند اينها مشخصاتي هستند كه پيش از اين قرار بود همجنس گراهاي عضو لايف با انها يكديگر را در جامعه بشناسند.

چون همجنس گراها هميشه شاخص ترين و خاص ترين تيپ هاي ظاهري را براي تمايز از ساير افراد جامعه انتخاب مي كنند و سايرين از آنها تقليد مي كنند، ظاهر آنها ديگر خاص نيست!
امروز در سال 86 ديگر اصلاً نمي توان آنها را از جامعه تميز داد.

پاتوق ها

 
همجنس گرايي كه اين روزها از آن صحبت مي شود، با آنچه در گذشته در پل كالج و پارك دانشجو مصداق داشت كاملا متفاوت اند. اين طيف از همجنس گراها معمولا از قشر مرفه جامعه هستند و از تحصيلات خوبي برخوردارند.

بعد از ميهماني معروفي كه توسط يكي از همجنس گراهاي شاخص در لايف به نام ن.ك در يكي از باغ هاي اطراف كرج برگزار شد و در آن تعداد زیادی از همجنس گراهاي تهران شركت كردند مهماني بزرگي در جمع تهران برگزار نشد. وي بعدها به خارج از كشور رفت و از پايه گذاران يك سايت اينترنتي مختص به همجنس گراها و همچنين سازنده فيلم هاي مستند در مورد آنها شد.

مشخصه پارتي هاي همجنس گراها اولاً عدم حضور جنس مخالف است ، اگر دختري هم در جمع آنها باشد در واقع پسري بوده كه پيشتر خود را چنج(عمل تغييرجنسيت) كرده است.
در اين ميهماني ها معمولا انواع مواد محرك و انواع گرانقيمت مشروبات الكلي سرور مي شود. بيشتر همجنس گراها در چند رستوران و کافي شاپ خاص -که اکنون کاملاً شناخته شده اند-  همديگر را ملاقات مي كنند. البته اين محل ها مختص آنها نيست، تنها محل قرار اكثر اعضاي لايف است كه به مرور به صورت پاتوق درآمده اند.

دوست داشتم طبيعي بودم

 31 ساله و ساكن يكي از مناطق شمالي تهران است. او در رشته معماري تحصيل كرده و در حال حاضر يك شركت طراحي داخل دارد. وي كه ماهانه در حدود يك و نيم ميليون تومان در آمد دارد 4 سال است كه با پارتنر(شريك) خود زندگي مي كند.

او زماني كه پارتنر خود را انتخاب كرد در يك خانه مجردي به دور از دو خواهر و پدرمادر خود زندگي مي كرد.

شريكش 10 سال از او كوچكتر است و آنها با يكديگر اكثرا رابطه سافت دارند؛ مي گويد: «14 سال است كه با  شريكم زندگي مي كنم. ديگر نمي توانم از او جدا شوم، اما دوست داشتم مي توانستم مثل ديگران ازدواج كنم و زندگي تشكيل بدهم. موانع ازدواج من زياد بودند و نمي توانم بگويم فقط به خاطر همجنس گرايي نتوانستم ازدواج كنم. اما دوست داشتم مثل ساير افراد جامعه باشم

فرهنگ،دين و قانون در مواجهه با همجنس گرايي

دکتر حسين کرمانپور در يادداشتي که برايمان نوشته ، در اين باره چنين اظهار نظر مي کند:

همزمان با پيشرفت جوامع بشري و به ويژه رشد فزاينده صنعت ارتباطات،نظير ماهوره ها و اينترنت، لايه هاي ناپيداي اجتماعي ، زمان بروز مي يابند و براي آنکه از همطرازان خود در ديگر نقاط جهان عقب نمانند با استفاده از همين صنعت، خويش را به يکديگر معرفي و در صدد توسعه کيفي و کمي بر مي آيند.

در جهان، اگر چه بسياري ازدولت ها تمام توان خود را معطوف به مباح ساختن واژگان و رفتار همجنس گرايي کرده اند اما همجنس گرايي ، همچنان واژه نامانوس و مترادف با تظاهر و جلوه گري به نظر مي رسد.

در ايران هم با آنکه به تازه گي اين عبارت بيشتر به چشم مي آيد اما همچنان غريب و ناخوشايند است.

سردرگمي مشهودي در خصوص ملاحظات علمي و اجتماعي اين تمايل فردي، در تمام مقالات و سخنراني ها به درشتي به چشم مي آيد و هر چند در برخي کشورها تلاش گرديده تا از دريچه علم روانشناسي و طب، به ياري عادي سازي اين گرايش جنسي بپردازند اما تلاش ها همچنان از سوي دو بازوي اصلي اجتماع، يعني فرهنگ و دين با مقاومت  مواجه مي شود.

براي آنکه در هر اجتماعي، يک انتخاب، با اقبال روبرو گرديده و نهادينه شود، سه عنصر اصلي دخيل خواهند بود: فرهنگ( آداب و سنن قالب اجتماع)، دين، قانون

همجنس گرايان هر چند در جهان غرب توانسته اند با تمسک به قانون، اندکي از رنج هاي واپس زدگي هاي اجتماعي خود را بکاهند اما همچنان از سمت و سوي دو جبهه ي دين و فرهنگ عمومي، در مقابله و طرد به سر مي برند و درست در تلاقي همين نقاط کليدي است که مشکلات اجتماعي اين قبيل گرايش ها هويدا مي شود.

از اين روست که مجبور مي شوند به تشکيل انجمن هاي حمايتي و ... دست يازند و براي خود مباني حقوق مدني و اجتماعي در نظر گيرند.

با اين حال حتي در کشورهايي که موفق به دريافت مجوز قانوني شده اند اين قبيل گرايشات جنسي همچنان از سوي بدنه اجتماع، با بي مهري و نوعي انزجار روبرو مي شود.

 در برخي کشورهاي جهان اگر توانسته اند تمايلات همجنس گرايي را از ليست بيماري هاي فردي حذف کنند اما با آن همچنان به عنوان يک انحراف از معيار و بيماري اجتماعي برخورد مي کنند.

 از آنجا که پيکره اجتماع، در روندي خلاف قانون هاي وضع شده، همچنان در پذيرش اين تمايل همجنس خواهي، مقاومت نشان داده و آن را يک بيماري و سوء برداشت جنسي برداشت مي نمايد، هر ساله به روايت آمار پراکنده شاهد خودکشي خيل قابل توجهي از جامعه ي کوچک همجنسگرايان در جهان هستيم.

با استناد به منابع نوشتاري همين گروه هاي همجنسگرا،چندي پيش موسسه اي پژوهشي- علمي در اتريش اعلام کرد ه است که: «17درصد از زنان و 12 درصد از مردان همجنس گرا لااقل يکبار اقدام به خودکشي کرده اندو از هر سه تلاش براي خودکشي در کشور اتريش يکي توسط فردي همجنسگرا صورت مي گيرد

از نقطه نظر پزشکي نيز نتايج ، چندان خوشايند اين دسته از گرايشات نيست. اگر چه در برخي منابع علمي، گرايشات همجنس گرايانه از ليست بيماري ها حذف گرديده است اما، پزشکان با آن به نوعي ديگر برخورد مي کنند.

 در خوش بينانه ترين حالت، روان پزشکان، مادامي که تمايلات همجنس گرايانه، چه در زنان و چه در مردان، حالت مخفي، توام با دلهره و احساس گناه انجام پذيرد، آن را همچنان يک بيماري تلقي کرده وبا آن به سبک درمان و پيشگيري برخورد مي نمايند.

و اما در کشورمان ايران، علاوه بر دلايل و اشارات فوق، محوريت مخالف با اين نوع گرايشات ، يکپارچه تر گرديده و سه اهرم قانون، دين و فرهنگ عمومي به صورت سينرژي موجبات طرد افکار همجنس گرايانه را فراهم ساخته است چندانکه در هيچ يک از ادوار تاريخي، همجنس گرايان ، جامعه مقبول و محترمي نبوده و همواره نکوهش عمومي را به همراه داشته اند.

فرهنگ عمومي در ايران بسيار واکنشي و منزجر با اين معضل اجتماعي برخورد مي نمايد . فرهنگ عمومي را نبايد به هيچ وجه دست کم گرفت. فراموش نبايد کرد که فرهنگ عمومي ايران اگر چه با روابط جنسي طبيعي موافق است و حتي براي آن جلوه معنوي قايل است، اما در چند سال گذشته با آنکه هم دين و هم قانون با ارتباط جنسي به سبک صيغه موافقت علني نموده ،اما اين نوع ارتباط همچنان نکوهيده و غير قابل طرح تلقي مي گردد و مدافعان آن هنوز کمترين توفيقي در عادي سازي آن نيافته اند بنابر اين ، همجنس گرايي به طريق اولي در ايران، با مقاومت عمومي همراه است و حتي با فرض محال حليت قانوني، هرگز نخواهد توانست جايگاه يک فعاليت طبيعي را به خود اختصاص دهد.

جامعه ايراني حتي براي روابط زناشويي هم حرمت والايي قايل است و علني کردن آن را حتي به بوسه اي کوچک نمي پسندد چه رسد به روابطي که از اساس با آن مشکل ماهوي دارد.

در مجموع تمايلات همجنس گرايانه در ايران به دلايل پيشگفت سير ناخوشايندي را براي آنها و بستگانشان فراهم مي سازد. هر چند ممکن است اين گرايش سبب ناراحتي و رنج چشمگير باليني فرد و حتي اطرفيانش نگردد اما در عمل بسياري از جوانان و به ويژه ميانسالان و سالمندان دچار همجنس گرايي، منزوي و گوشه گير شده و در روبه رو شدن با اجتماع پيرامون دچار تضاد و تناقض مي‌شوند تا جايي كه در موارد بسياري فرد عملاً از خانواده و دوستان و آشنايان جدا شده و در اجتماع براي يافتن همدردان مشابه خود و زيستن با آنان سرگردان و گاه از خانه فراري مي‌شوند.

در اين مسير ،مخاطرات فراواني امنيت و سلامت جسمي و رواني آنها را تهديد مي‌نمايد كه اغفال، اعمال زور جنسي و تجاوز جنسي از جمله ي آن‌ها هستند.

شمار قابل توجهي از مبتلايان دچار اختلالات خلقي (افسردگي)، اختلالات اضطرابي، سوءمصرف و وابستگي به مواد و افكار خودكشي و اقدام به آن مي‌شود. دركاركردهاي شغلي، تحصيلي، اجتماعي ،آميزشي و روابط بين فردي او تخريب شديدي پديدآورده و روند درماني او را هم با مخاطره روبرو مي سازد.

قانون

قاون مجازات اسلامي ، همسو با فرهنگ عمومی که از همجنس گرایی همواره با عنوان"عمل شنیع" یاد می کند ، کيفر سنگيني براي همجنسگرايان در نظر گرفته است.

مطابق ماده 110 اين قانون ، حد لواط  در صورت دخول(هارد) "قتل" است و طبق مواد 114،117  ، اين " جرم" با چهار بار اقرار نزد قاضي يا با شهادت چهار مرد عادل ثابت مي شود و البته در ماده 120 نيز آمده است که قاضي مي تواند از طريق علم خود که از طرق متعارف( مانند گزارش پزشکي قانوني) حاصل مي شود ، حکم کند .

اما اگر رابطه دو مرد ، به مرحله دخول نرسد (سافت)، يکصد ضربه تازيانه در انتظار آنها خواهد بود  و اگر کسي سه بار مرتکب چنين عملي شود و هر بار تازيانه بخورد ، در مرحله چهارم اعدام مي شود .

مجاات همجنگسرايان زن نيز طبق قانون يکصد ضربه شلاق است .

نظرات كاربران:

▪ اولا شما اشاره اي به دوجنسي ها نكرديد كه ذاتا چنين مشكلي دارند.
ثانيا نوع ديگري كه در ايران مشكل اساسي هست اينكه به خاطر محدوديتها كه قدرت وفرهنگ ما به وجود آورده خيلي از افراد با اينكه همجنسگرا نيستند فقط به خاطر ارضاي اميال خود در كمين كودكان ونوجوانان هستند كه اين نمونه در ايران خصوصا در شهر ها كوچكتر و روستاها خيلي زياد است كه
با ترويج ازدواج موقت كه يكي از وجوه مترقي فقه شيعه است ميتوان درصد زيادي از اين مشكل را حل كرد. اما در مورد كه شما به آن پرداختيد در ايران كم هستند كه آنها بايد با مشاوره و روانكاري قوي ميتوان عده اي از آنها را به مسير درست هدايت كرد. و سازمان بهزيستي بايد در اين مورد اقدام مناسب انجام دهد.

▪ تا همين چند وقت پيش حتا نمي توانستي از وجود اين افراد در جامعه سخن بگويي . از اينکه به معضلات جامعه با ديد بازي نگاه مي کنيد واقعن جاي خوشنودي دارد . واقعن هميشه نمي توان صورت مسئله را پاک کرد و از نتايج مسئله غافل شد. به اميد روزي که فقط طناب دار را داروي هر چيزي ندانيم و عاقلانه در پاسخ به واقعيات موجود در جامعه باشيم حتي اگر اين واقعيات جزء بسيار کوچکي از جامعه فعلي باشند.